۱۳۹۴ مهر ۲۶, یکشنبه

ادمها

امروز مهمان داشتیم. ظهر . 8 شب رفتند.
روز تعطیل گذشت.
پسر آمریکایی که 18 سالگی آمریکا را ترک کرده و 20 سال است برنگشته . ایرلند و سوییس و انگلیس و حالا فرانسه .
و دختر لهستانی که عاشق مارسی است.


۱۳۹۴ مهر ۲۲, چهارشنبه

سرعت زمان

امروز چهار ساعت کلاس مجسمه سازی با رس بودم. عجب نفهمیدم چطور گذشت. 
خیلی حالم را خوب می کند.  

۱۳۹۴ مهر ۲۱, سه‌شنبه

داستان دیگر

یک داستان دیگر که ایده اش را داشتم نوشتم. بچه ای که دوست دارد موهای فرفری داشته باشد.
روزهای بدی را گذرانده ام. بعضی وقتها به ته چیزها می رسم. و دوباره بر می گردم. وقتی ته آن تاریکی گیر کرده ام تنها راه نجات را فرار می بینم. و بعد نمی دانم چه می شود . که کمی روشنایی می بینم و خودم را بالا می کشم.
می دانم که دوباره تاریکی در راه است. شاید بخاطر اینکه کار نمی کنم وقت این عرق شدن در تیرگی ها را دارم. نمی دانم هر چه هست دنیای خوبی نیست. تکرار این تاریک و روشنی خسته ام کرده است. باید دل مشغولیتی پیدا کنم. باید همین باشد راه.
باید راه تعادل را پیدا کرد و یا به عبارتی راه را برای رسیدن به تعادل پیمود.
نسبت به قبل احساسات و فکرم خیلی عوض شده. مثلا اکنون قبول تغییر حرفه ای 180 درجه ای برایم به سنگینی قبل نیست. و محدودیتهای زندگی کمتر شده است. ولی هنوز هم راه طولانی مانده است که دیگر دچار تاریکی نشوم. 

۱۳۹۴ مهر ۱۹, یکشنبه

باید دل به دریا زد

به تصمیمی عجیب که هیچ وقت فکر نمی کردم در زندگی من پیش بیاید فکر میکنم. 
از روز اول هم گه گاه فکر می کردم. ولی دو سالی ست که رهایم نمیکند. واقعا من . به درک حالا که انقدر عادی شده ... 
به کسی فکر نمی کنم. 
به بعد خودم فکر می کنم به اینکه پشمیان نشوم. ولی پشیمانی در زندگی به چه معناست واقعا . اختیار در زندگی ما چه نقشی بازی می کند. و چقدر احتمال دارد که اگر برگردیم باز هم همان راه و همان روش را در پیش نگیریم. 
خلاصه باید دل به دریا زد. 


۱۳۹۴ مهر ۱۶, پنجشنبه

سایت ناپدید شده .

داشتم یک سایت درست می کردم توی فضای ویکس . 3 ، 4 هفته ای بود که رویش کار  می کردم . ازدو روز پیش ناپدید شده است. چند بار به ادمین شان ایمیل زدم. pas de répons
به همین سادگی . 
دوباره باید شروع کنم . این بار word press خواهم رفت. 

۱۳۹۴ مهر ۶, دوشنبه

خاک

چقدر خوبه که ادم بتواند به کشورش افتخار کند. 
من .... هستم. 
سرش را بالا بگیرد . 
و چقدر خوب است که کشور بتواند از تو حمایت کند . 
اگر درجایی دربند شدی ، از تو حمایت می کند و آزادی ات را  برگردن بگیرد و هزینه کند. 
بدانی که هر جای دنیا که باشی و با هر مشکلی که پیش اید تنها کافی ست دنبال سفارت کشورت بگردی. 
چقدر خوب  است که پلیس کشورت به تو احساس امنیت بدهند. و با هر ترس کوچکی با امینت کامل به سمت او بدوی . 
و چقدر خوب است که کسی پاسخگو باشد و اگر اگر لازم باشد عذر خواهی کند و نه گردن کشی. 

و جالب اینجاست که حتی اگر یکی از این هزاران را نتواند به تو بدهد باز هم کشور و میهن باقی می ماند. 
و خاک عجب چیز عجیبی ست . مهم نیست که چند ساله بودی که آن خاک را ترک کردی ، آنجا خاک تو. باقی می ماند. عجیب است چیزی که نمی توانی آن را توضیح بدهی ، به زبان بیاوری. در پی و ریشه ات رخنه کرده است. 
هر جا خبر بد و یا خوبی اگر نام آن خاک باشد گوشهایت تیز می شود. 
و کلماتت و حال و حست را با هیچ چیزی بهتر از ان زبان نمی توانی به بر زبان جاری سازی. 
عجیب است خاک. 



۱۳۹۴ مهر ۳, جمعه

معده درد و تنهایی

درد معده شدیدی گرفته بودم و سه روزی دور خودم می چرخیدم. این اولین بار بود. فکر می کردم درد هیچ وقت قطع نیمی شود .  
امروز بهتر بودم که توانستم نیم ساعتی بیرون بروم. و درد کمی رهایم کرد.
بدترین قسمت این مریضی تنهایی آن بود . 
یادم می امد که وقتی بچه بودم وشبی پر از تب و لرز را می گذراندم صبح که همه تب و تاب ها فروکش کرده بود و آفتاب روی پتوی تابیده بودم مادرم با سینی چای داغ و نان روغنی می آمد و می گذاشت روی پتویم.
ظهرهم برایم کته با مرغ ریشه شده در آن درست می کرد. هیچ وقت سوپ دوست نداشتم هنوز هم ندارم.
واقعا بچه گی چه عالم خوبی دارد. 
کاش بزرگ نمی شدیم.